تبليغاتX
بابا تو دیگه چرا؟
اگر از تقدير سرنوشت ليمويي ترش نصيبمان گردد سعي کنيم از آن شربت ليمويي بسازيم

کرده ام , پاسخ شنیدم

 

نادمم, سرگشته ام ,راهی نمانده

 

هی تلاطم , هی حقارت, هی شکست

 

من بریدم نا امیدم

 

پس کجائید ای رفیقان

 

خسته ام , درمانده ام راهی بیابید

 

رنگ رخسار , چال چشمانم ببین

 

حق من نیست این همه بی یاوری

 

خسته و تنها شدم  دیگر بریدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:14  توسط راضیه | 

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی  

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش 

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار   

 نامه های کهنه ای را که با اشک چشمت تر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود درپای من   

 آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:24  توسط راضیه | 

 

كاش مي شد عشق را معنا كنيم

 زندگي و چشم ها را وا كنيم

 كاش مي شد هم نفس دريا شويم

 يا كه چتري در بر سرما شويم

 خسته ام از اين همه جور و ريا

 خسته ام از اين همه حرف و نوا

 رنگ خوشبختي مگر آبي نبود

 پس چرا دريا مرا بلعيده است

مي روم از آرزوهايم برون

 همچو لبخندي كه رفت از اين درون

 اشك هايم منجي قلبم شدند

اشك هايم را مگير اي يا كريم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:44  توسط راضیه | 

بگذار گریه کنم ، نه برای تو

 

برای عشقی که مرده است

 

بگذار گریه کنم ، نه برای تو

 

برای صداقت که کمرنگ شده است

 

 بگذار گریه کنم ، نه برای تو

 

 برای غمها که یکنواخت شده است

 

 بگذار گریه کنم ، نه برای تو

 

.برای آرزوها که از بین رفته اند

 

 بگذار گریه کنم ، نه برای تو

 

برای محبت ها که ساکت شده اند

 

 بگذار گریه کنم ،نه برای تو

 

برای آدمیان که بی تفاوت شد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:42  توسط راضیه | 

 

                        محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است!

 

                              ماه عشق و شور و فریاد است!

 

                             ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست! 


                       ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.

 
                                      سلام بر حسین (ع)

                                        

                                            التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:11  توسط راضیه | 

صدها نفربرای بارش باران دعا کردند

غافل از آنکه خدا با کودکیست که چکمه اش سوراخ است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 8:44  توسط راضیه | 

پول برا ادم خوشبختي نمي ياره ،اما بي پولي بدبختي مي ياره

 به جمله دومي ايمان دارم اما اولي فقط شنيدم.

ديشب باز دوباره تجديد خاطراتم بود و بالش مچاله در زير گونه هايم همدرد آه هاي سوزناك و بغض هاي تركيده ام شد.

طفلي خيس خيس تا صبح حتي جيكشم در نيومد. خدا كنه سرما نخورده باشه . تواين دنيا فقط بالشم تا الان هنوز تنهام نذاشته و همه حرفامو با جونو دل گوش كرده.

اين روزا يكي مي نويسه كه وبلاگش خالي نباشه يكي هم مينويسه كه دوستان بخونن و استفاده كنند اما من به مولام مي نويسم كه خالي بشم از حرف هاي نگفته ام .

پس اگه جمله بنديش و قالبش به دلت ننشست بدون از يه دله خسته است  كه فكر نمي كنه و مينوسه و مي نويسه و گريه مي كنه.

خون در خودکار می ریزم...خون بر کاغذ می نویسم .... خون می گریم خون فریاد می زنم...خون...خون...

خون خواب می بینم این روزها... قرمز است دقیقه هایم و به روی هیچ کس نمی آورم نکند دلش خون شود....!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 15:30  توسط راضیه | 

خوشبختي فاصله اين بدبختي تا بد بختي بعديه

يا ميشه گفت دم گيري و شارژ براي پس كله اي خوردن بعديه

خوشا به حال اونايي كه اينگار گازوئيلي كار مي كنند و براي شارژشون خيلي باید وقت گذاشت.

شايدم ميشه گفت بدبختي فاصله اين خوشبختي تا خوشبختي بعديه تا يادت باشه وقتي كبكت خروس ميخونه احتمال اينكه كبكت خروسك هم بگيره هست

 پس در سختيهات به اميد خوشیهات شاد باش

و در خوشيهات به ياد سختيها باش و غره نيا و بازم شاد باش

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 8:49  توسط راضیه | 

 

                                                                                         

امروز نمي نويسم كه بخواني

مي نويسم كه خالي شوم از بغضهاي ناخوانده

دستهايم همانند لباس روي بند با كمترين تكان دلم مي لرزيدند

حالا مثال چراغ برق سر كوچه حتي با طوفان و بازي كودكان خم به ابرو نمي آورد

آنقدر بي رمق كه سوزش باد پاييزي  و گرماي ميان ظهرش توفقي برايش نمي كند

مي نويسم تا تهي شوم از هر انچه كه مرا به گريه وا مي دارد

شاكي نيستم خودم اين چنين خواستم

پيله كرم تنهايي ام روز به  روز  محكم تر مي شود

كاش دلم هم اين چنين بود

دعا مي كنم نصيب گرگ بيابان نشود احوال من

گويند با خدا باش پادشاهي كن

باشد

كه روزي من هم بخندم

يا خدا...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 16:41  توسط راضیه | 
 

خداوندا

خرم خوكم سگم ،استغفرالله سگ وفا دارد

قناري نيستم اما ميان قفس تاريك زندانم

خرم خوكم سگم،روبهي بزغاله اي در نقش انسانم

چرا بزغاله باشم من از اين حيوان زيبا رازها دارم

همان بهتر كه خر باشم،صبور وباربر باشم

ميان اجتماع شهريان آزاده تر باشم،

خداوندا !

تو مستي، فتنه انگيزي،همان سلطان تبعيضي

اگر در روز خلقت مست نمي كردي

اين چنين بلوا نمي كردي

يكي را مثل من بدبخت

يكي را بي جهت آقا نمي كردي.

خداوندا !

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي .

تو گفتي كه نامردان بهشت وكاخ نامردي نمي بينند،

ولي من ديده ام نامرد نامردي را كه با خون رگ مردان بهشت وكاخ نامردي بنا كرده است.

خداوندا!

تو گفتي كه اگر اهريمن شهوت بر انسان حكم فرما شد من او را با صليب قهر خود مصلوب مي سازم،

ولي من ديده ام چشمان شهوت بار فرزندي را كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لرزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 9:11  توسط راضیه | 

در را مي بندم ، شب بنداش را مي اندازم

ديگر نمي خواهم كسي امروز بيايد و فردا برود

نمي خواهم نگاهش تلاطمي در من ايجاد كند و بعد بشكند مرا

نمي خواهم عقل و دلم ساعت شني شود

نمي خواهم حسرت را دوباره تكرار كنم و اشك را ميهماني چشمانم كنم

در نزن ، كسي نيست ،

گر كسي باشد در قفل است ، لجاجت نكن

فوقش ساعتي پشت در مي ماني

ولي

 نه مي شكنم نه می شکنی و نیش خند می زنی

فقط تنهايي را بخش مي كنم كه چندبخش است

تمام بخش هاي زندگيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 13:3  توسط راضیه | 

نرو ، بي تو يك لحظه ،نيستم

ای بابا دم رفتن ببينم ميتوني اشك ما رو دربياري

نمي دونم ، فقط نرو

اصلا بيا شير يا خط  اگه شير شد من ميرم اگه خط شد تو

خوشحال شدم  كه 50% شانس هست

خط شد من رفتم

اما چه فايده بي تو رفتم

و بدنبال دلم گريه كننان در راهم ، پاي رفتن نداشتم و دلم را جا گذاشتم

اما نه بايد بروم با سرعتي بيشتر

مي روم و مي روم و مي روم  

تا در اين دايره خاكي به نقطه شروع رفتنم برسم و ساعتي درنگ كنم و ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:35  توسط راضیه | 

 مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

بله حتما. چه سوالی؟

بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد:" این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟"

فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

 اگر باید بدانی خوب می گویم، 20 دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟"

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:" اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم."

پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:" چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

خواب هستی پسرم؟

نه پدر، بیدارم.

فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:" با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟"

پسر کوچولو پاسخ داد:" برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم......."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 16:29  توسط راضیه | 

 براي سال ها مينويسم ......

سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند .

 افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود !

 هميشه يكي بود يكي نبود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:20  توسط راضیه | 
(عجب روزگاریه من تو را دوست دارم ، تو دیگری را  دیگری مرا! و همه ما تنهاییم )

اين روزا كارم شده گول زدن خودم

مي دوني كه باعث و بانيش تويي!

آخه بعده اين همه سال چرا؟....

من كه داشتم زندگيمو مي كردم

به خدا خستم ، چشمامو با چوب كبريت باز نگه داشتم كه شايد بيايي و بگي ....

مي دوني شبا خوابم نمي بره كه لحظه لحظه فكر كردنتو از دست ندم . و زماني كه ديگه ناي بيداري ندارم و مثل مرده گوشه اتاق مي يفتم با اين جمله خودمو گول مي زنم ، مي خوابم شايد تو خواب ببينمت . چراااااااااااااااا

حالا این شعر برا دلم می گم

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:32  توسط راضیه | 

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند

 

زن جوان : يواش برو من مي ترسم

 

مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره

 

زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم

 

 مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم

 

 زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواش تر بروني

 

مرد جوان : مرا محكم بگير

 

زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري

 

مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه.

 

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

 

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 9:27  توسط راضیه | 
شخصي مي گفت من شانزده سال دارم بزرگي به او خرده گرفت که نبايد بگويي شانزده سال دارم

بايد بگويي آن شانزده سال را ديگر ندارم

*************

از زندگي هر انچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:4  توسط راضیه | 

 

پدرم روزت مبارك

دوستت دارم به مولا

و ضمنا روز مرد رو به داداش گلم  و همه مردان پاك سرشت تبريك مي گم

اميدوارم هر جا هستي علي جان در پناه حق خوش و خرم باشي.

يا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 17:25  توسط راضیه | 

 

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

 

- بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

 

- به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

 

- ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

 

- عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

 

- بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

 

- كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

 

- مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

 

- روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

 

- دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

 

- كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

 

- شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.

 

- گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

 

- در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

 

- از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضور يابم قبلا پوزش مي‌طلبم.

 

- به مُرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

 

- چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:15  توسط راضیه | 
 

به علی , فاطمه فاطمه است

مادرم روزت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:28  توسط راضیه | 
 
مهستي درگذشت

صدايي که خاموشي نمي گيرد

مهستي، خواننده سرشناس ايراني که در همه سال هاي پس از انقلاب در خارج از کشور اقامت داشت،

در سن شصت سالگي در لس آنجلس درگذشت. وي از مدتها قبل به دليل ابتلا به سرطان روده بيمار و

بستري بود.

مهستي که نام اصلي وي خديجه ده بالا بود، در سال 1316 متولد شد و صداي گرم او در نوجواني توسط

توسط پرويز ياحقي کشف شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:57  توسط راضیه | 
به ابوالفضل بریدم.

این روزا خیلی برام مخوف و سیاهه. لحظه هاش همانند ثانیه های آخر انفجار بمب ساعتی است. که داره منودر منجلاب ناامیدی خفه می کنه

دستام می لرزه . چشمام که کارش شده آب پاشی  گونه های سرخاب زده ام.

ساعت ها بدون اینکه خودم متوجه باشم به گوشه ای خیره می شوم و ......

خیلی بد اخلاق شدم دنبال بهونم که گریه کنم و داد بزنم برم دور از همه ادمیان که خودشان را در  کنارم میدانند اما نخواسته اند  علت بی تابی ام را بدانند..

گویی همه اطرافیانم جز نیش و کنایه کاری دگر ندارند. شاید حال پریشان من است که این گونه بد بین و زود رنج شده ام .

کسی که را فکر می کردم اگه اشک مرا ببیند خون گریه می کند خیلی راحت از کنارم گذشت حتی برای دل خوشی ام علت مچاله شدنم را نپرسید.

عجیب این روزها بغض می کنم . و دلم غمباد دارد . دماغم می سوزد و سوز آه و بغض تا مغز استخوان مرا خاکستر می کند و هیچ کس صدای شکستنم را نمی شنود. یا نمی خواهند به خودشان بیاورند.

 

به خدا بریدم . به ابوالفضل بریدم 

برام دعا کن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:56  توسط راضیه | 

                                                           خواص ازدواج براي خانم‌ها

_ قبل از ازدواج وزن ايده‌آل با چهره‌اي بشاش، بعد از ازدواج چاق و افسرده و منزوي. نتيجه‌گيري اخلاقي: آمادگي بدن در مقابله با روزهاي سخت

_ قبل از ازدواج ايستادن در صف سينما و استخر، بعد از ازدواج ايستادن در صف شير و گوشت. نتيجه‌‌گيري اخلاقي: آموزش ايستادگي

_ قبل از ازدواج تعطيلات رفتن به ديزين واسكي، بعد از ازدواج در تعطيلات شست و شوي خانه و لباس. نتيجه‌گيري اخلاقي: پر شدن اوقات‌فراغت

_ قبل از ازدواج نوشتن كتاب شعر و رمان، بعد از ازدواج نوشتن داستان پرنده در قفس. نتيجه‌گيري اخلاقي: شهرت بادآورده

_ قبل از ازدواج صحبت تلفني بي‌‌محاسبه زمان، بعد از ازدواج اتهام به پرحرفي حتي براي ده دقيقه. نتيجه‌گيري اخلاقي: حفظ عضلات صورت

_ قبل از ازدواج رفتن به سفرهاي هفتگي، بعد از ازدواج در حسرت رفتن به پارك سر كوچه.‌ نتيجه‌گيري اخلاقي: در امنيت كامل به سر بردن

خواص ازدواج براي آقايان

_ قبل از ازدواج خوابيدن تا لنگ ظهر، بعد از ازدواج بيدار شدن زودتر از خورشيد. نتيجه‌گيري اخلاقي: سحرخيز شدن

_ قبل از ازدواج رفتن به سفر بي‌‌اجازه، بعد از ازدواج رفتن به حياط بااجازه. نتيجه‌گيري اخلاقي: كسب اعتبار

_ قبل از ازدواج خوردن بهترين غذاها بي‌‌‌‌منت، بعد از ازدواج خوردن غذاهاي سوخته با منت. نتيجه‌گيري اخلاقي: تقويت‌ معده

_ قبل از ازدواج استراحت مطلق بي‌‌جر و بحث، بعد از ازدواج كار كردن در شرايط سخت. نتيجه‌گيري اخلاقي: ورزيده شدن

_ قبل از ازدواج آموزش گيتار و سنتور و... بعد از ازدواج آموزش بچه‌داري و شستن ظرف. نتيجه‌گيري اخلاقي: همدردي با خانم‌ها

_ قبل از ازدواج گرفتن پول تو جيبي از پاپا، بعد از ازدواج دادن كل حقوق به خانم. نتيجه‌گيري اخلاقي: مستقل شدن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:27  توسط راضیه | 

یک مسئله عجیب به نام تصویر ذهنی

1-      شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود.

2-       در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:51  توسط راضیه | 

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنگه از تصادفي مرگبار جان به در برده مي داند هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند ديروز به تاريخ پيوست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:14  توسط راضیه | 

خداوندا در این شهرم در این دنیا , ولی تنهای تنها نه دلداری نه غمخواری

 

 همه یاران ریاکارند عقابی با دل عاشق ولی مغرور بودم که بشکستند

 

 غرورم را

 

      وجودم را  

 

            تمام تارو پودم را...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:7  توسط راضیه | 

ديروز ... باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ...

 و اما امروز....

باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر دل تنها ...مي چکد بر فرش

خانه... باز مي آيد صداي چک چک غم... باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده...              

نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟... نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان

کودک... که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد... کجاي ذلتش زيباست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:23  توسط راضیه | 
دروغ ها را بیا جمع بزنیم... ببینیم چند صد سال دیگر باید تپش قلب بگیریم و رنگمان بپرد و ...به روغن
 
سوزی بیفتیم...

 

 

*****************

 

یک دوستی بود که حرف های جالب دور از عقلی می زد. می گفت  از کجا می دانید گذشته وجود

 

 دارد؟می گفت از کجا می دانید دیروزی وجود دارد. 

             

   شاید اصلا نبوده و تمام اتفاقات زاییده ذهن شما بوده! همیشه  همین رامی پرسید

(از کجا می دانید زمان وجود دارد؟)

 

زمان را انسان خلق کرد برای بد قولی هایش...دارم  کم کم مثل او فکر می کنم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 14:22  توسط راضیه | 
                                              

 بیا تو عزیز همه از خودن. مجلس بی ریاست

تو هم دستی بالا کنی و قر کمری بری بد نمیشه ها.     

فقط مواظب باشی مثل اینا جو نگیرتت (به قول داداش که  می گه .ادم سگ بگیره جو نگیره)   

  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 10:44  توسط راضیه | 
 

چرا مردان ريش ميگذارند ؟

1 - برخي مردان عادت دارند كه ريش بگذارند.

2 - برخي مردان تنها از سر كنجاوي كه با ريش چهره شان چه تغييري ميكند و يا آيا مدل خاصي از ريش به آنها مي آيد و يا نه اقدام به گذاشتن ريش ميكنند.

3 - تعدادي از مردان بخاطر آنكه پس از اصلاح صورتشان جوش ميزند و پوست صورتشان به اصلاح مداوم حساس ميباشد ترجيح ميدهند ريش بگذارند.

4 - برخي از مردان نيز به لحاظ كمبود وقت و آنكه لازم نباشد هر روز صورت خود را اصلاح كنند اقدام به اين كار ميكنند. اما اين عده بايد توجه داشته باشند كه مرتب نگه داشتن ريش بلند نيز كار آساني نيست.

5 - نياز به تغيير. مردان نسبت به زنان گزينه هاي كمتري براي تغيير ظاهر خود در اختيار دارند. زنان با آرايش و يا مدل هاي موي متنوع و جذاب و زيور آلات، خود را به هر شكلي ميتوانند در بياورند اما مردان خير.

6 - عقايد و باورهاي مذهبي، فرهنگي و سنتي.

7 - برخي مردان تصور ميكنند زنان ريش صورت را جذاب قلمداد ميكنند. به ويژه ته ريش را اما حقيقت امر آنست كه اكثر زنان از موي صورت مردان بيزار ميباشند.

8 - پوشاندن لكه ها و اثر زخمهاي صورت.

چگونه ريش خود را بلند كنيد

1-نخست ميبايستي به مدت حداقل 4 هفته ريش خود را به حال خود بگذاريد تا كاملا بلند شود. در طي اين مدت شما وسوسه خواهيد شد كه به ريش خود فرم دهيد اما دست نگهداريد چون معمولا زود مدل دادن به ريش نتيجه خوبي در بر نخواهد داشت.

2- مدل و طرح دلخواه خود را برگزينيد و آن را روي صورت خود با دقت پياده سازي كنيد.

3-حداقل هفته اي يك مرتبه ريش خود را مرتب كرده و اضافات آن را كوتاه كنيد.

گزينه هاي شما:

1- سبيل: آسانترين و كم درسر ترين گزينه هاست. چون هم بلند كـردن آن آسـان اسـت و هـم بـه حـداقل نگهداري و مرتب كردن نيازدارد. اما شما را مسن تر جلوه ميدهد.

2- خط ريش بلند: اين يكي از گزينه هاي محبوب و رو به گسترش ميباشد.

3- ته ريش: ته ريش شايد بـظـاهر جذاب بنظر آيد اما جلوه زيبايي نداشته و شما را به نامرتب بودن متهم ميكند.

4- ريش پروفسوري(بزي): ريش بزي امروزه بسيار مد گرديده است. اما معمولا نگهداري و مرتب نگه داشتن آن كار دشواري است. ريش بزي ميتواند با سبيل و يا بدون سبيل باشد.

5- ريش كامل: اين نوع ريش براي مرداني كه از موي صورتشان پر پشت ميباشد مناسب است. اما اين مدل معمولا سن شما را افزايش داده و شما را پر ابهت تر و يا ترسناك تر ميسازد.

حتما هنگام انتخاب مدل و طرح ريش و سبيل خود فرم صورت خود را نيز مد نظر قرار دهيد:

1- صورت باريك و كشيده: ما نيازي نداريد تا به طول صورت خود اضافه كنيد بنابراين ريش بلند نگذاريد همچنين از ريش بزي نيز اجتناب ورزيد. بهترين گزينه براي شما خط ريش بلند است تا لاغري دو طرف صورت شما را بپوشاند. اگر خواستيد ريش كامل بگذاريد موي ريش قسمت چانه را كاملا كوتاه كرده و قسمت كناره ها را بلند و پر پشت بگذاريد.

2- صورت گرد: هدف شما افزودن به طول صورت تان است. بنابراين ريش بزي مناسب شماست. از گذاشتن خط ريش بلند و سبيل باريك خودداري كنيد چون صورت شما را گردتر ميسازند.

3- چانه كوچك: بهترين گزينه نيز براي شما ريش بزي ست. ريش كامل نيز كار ساز خواهد بود اما سبيل تك هرگز.

4- سر بي مو: از گذاشتن ريش كامل و خط ريش بلند جدا خودداري كنيد.بهترين گزينه شما ريش بزي كوتاه ميباشد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 17:19  توسط راضیه |